هنگامه چهاردهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
ساعت شش صبح.حمید رو شکم خابیده و داره تو واتساپ با دوست دخترش حرف میزنه.دستام روی پیشانیم گذاشتم و دارم چرت می زنم که صدای فندک حمید چرتم و میپرونه و میگم حمید یه نخ هم برا من روشن کن.همینطور که روشن میکنه میگه ده بیداری که! همینطور که سیگارو ازش می گرفتم گفتم مگه تو میذاری با این سرو صداهات.میخنده....
هنگامه پانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
همین یک ساعت پیش با کلی جنگیدن با خودم و این ذهن مزاحمم خابم برد هنوز نبرده زنگ در خانه به صدا در آمد در را باز کردم دایی دو قطبی بی خابم بود...آمد بالا و در حالی که از عصبانیت ام ترسیده بود پرسید آخی...دایی بی خابت کردم....سرم پایین بود و چشمانم را می مالیدم تا جلوی زبانم را بتوانم بگیرم...باز حرف ...
هنگامه شانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
بوی نا میدهد جهانم
هنگامه هفدهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
یکی از دوستان میگفت حتا چند پک سنگین از ماری جوانایی که میتونه ذهن تورو در حد اوردوز سرگردان و پراکنده بکنه نمیتونه ذهنت رو در زمانی که روی یک نفر زوم شده و داره ذره ذره وجودتو تسخیر میکنه رهایی بده....