همین یک ساعت پیش با کلی جنگیدن با خودم و این ذهن مزاحمم خابم برد هنوز نبرده زنگ در خانه به صدا در آمد در را باز کردم دایی دو قطبی بی خابم بود...آمد بالا و در حالی که از عصبانیت ام ترسیده بود پرسید آخی...دایی بی خابت کردم....سرم پایین بود و چشمانم را می مالیدم تا جلوی زبانم را بتوانم بگیرم...باز حرف زد..دیگر نمیدانم چه میگفت ..یکدفعه گفتم میدونی چیه دایی خیلی وقته نمیدانم باید با خود دیوانه ام بجنگم یا با آدم های دیوانه اطرافم....
زندگی ما آدم ها شباهت زیادی دارد به آن داستان شاملو در درها و دیوار بزرگ چین که همه داستان فقط میخاهد بگوید هیچ فراری از دست سرنوشت نیست...
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور
تاريخ: شنبه
10 مهر
1395 ساعت: 22:00