خرید بک لینک
توی مطب منتظر نوبت است.ته سیگارم را با غیظ می کوبم به آسفالت و خیره می شوم به کوچه.به نظرم آشناست.خاب آلودم .فکر میکنم واقعن حوصله ندارم یهو یک خاطره ده سال پیش از این خیابان در ذهنم زنده شود.سریع در ماشین را باز می کنم و صندلی را می خابانم و نمیدانم کی خابم می برد.با صدای انگشت هایش به شیشه طبق معمول مثل دیوانه ها از خاب می پرم.به ساعت ماشین بیست دقیقه خابیده ام .به نسبت شش ساعت توی ماشین الاف نشستن صبح توی صف بیست دقیقه برایم خنده دار است.احساس میکنم چیزی وسط مغزم تیر می کشد.نیم ساعت بعد او رفته طبقه چهارم یک ساختمان دوستش را ببیند و من توی کتابفروشی های انقلاب پرسه میزنم .پا و کمرم به شدت درد می کند.دیگر فکر نمیکنم این درد ربطی به یک دیسک کمر یا شاید یک مسابقه پرتاب دیسک داشته باشد.بیشتر شباهت دارد به یک اعصاب تکه پاره.کنار کتاب های یک پسرک همسن خودم روی نوک پاهایم می نشینم.سریع جلویم روی زانو می نشیند و میگوید چی بدم بت داداش.نگاهش میکنم.بیگانه کامو بدم .میگم خوندم.زنده به گور بدم؟ ...خوندم.کرگدن یونسکو؟... خوندم.اینو نخوندی وقتی من یک شی بودم ؟با هر اسمی کتابش را هم وسط کتاب ها بلند می کند و به طرفم می گیرد نگاهی به جلد زرد یا شاید نارنجی کتاب می اندازم و با لبخند میگم سه روز پیش خوندم.سعی میکند کلافگی اش را پنهان کند.یک نفر بهش نزدیک می شود و بلند می شود .به نظر یکی از دوستانش است.سرم رفته توی کتاب ملکوت اما چشمانم روی دستانشان است که یواشکی چیزی مابینشان جابه جا می شود. .باز می نشیند .اینبار مثل من روی نوک انگشت.خب چی بدم داداش؟ از همونا که دوستت بهت داد.چند لحظه بهت زده نگاهم می کند.باز میگم: چیه خب .دیدمش هوس کردم .هوس کردم ما بین تصویرهایی که می بینم چند ثانیه طولانی اختلاف داشته باشم.خنده اش می گیرد و می گوید: جون داداش مال مصرف شخصیه.بهش میگم مگه من گفتم من برا مصرف عموم میخوام؟ از تردید چشمانش بی خیال هوسم می شوم.نگاهی به قیمت روی جلد می کنم و میگویم این همونه که فرمان آرا روش فیلم ساخته؟ با سر تایید می کند.هنوز مردد است.میگیرمش بالا و میگم نخوندمش.ده تومان می دهم بهش و راه می افتم .هنوز دور نشده ام که صدایم می کند و می آید سمتم.جون داداش برا مصرف شخصیه من ساقی نیستم.چون فهمیدم مثل خودمی گفتم بی نصیب نمونی.میخاهد سیگاری را بگذارد توی دستم که مشتش را میگیرم و به شوخی میگویم: به جون داداش منم آدم فروش نیستم .نوش جونت.حال من با این چیزا خیلی وقته خوب نمیشه...نرسیده به ماشین دارم زیر لب زمزمه می کنم : حال من با این چیزا خوب نمیشه.حال من با چیزی خوب میشه که فقط یک نفر جنسشو داره.فقط یک نفر که اونم مثل من ....

یه ربع بعد با صدای انگشتاش به شیشه ماشین باز مثل دیوانه ها میپرم ....

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵ساعت 2:50 توسط |

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

صفحه بندی