خرید بک لینک
ساعت از دو نصف شب گذشته که از خونه می زنم بیرون و اشغالا رو می برم بندازم سطل اشغال سر کوچه.سه تا بچه گربه دارن کنار سطل بازی می کنن.به سختی چندتا استخوان مرغ پیدا می کنم و می ندازم براشون.می شینم کنار دیوار و زل می زنم بهشون.سیگارمو که روشن می کنم یه کم سرم گیج می ره.

خیلی وقته نمی تونم زیاد مشروب بخورم .سه تا استکان کوچیک خوردم.فقط تنم گرم شد به جای سرم.بچه گربه ها حالا دور و برم می چرخن.نمی دونم چرا وقتی اینقد حالم بد می شه هوس می کنم برم یه جایی بشینم پوکر بازی کنم .به قول یکی از بچه ها یه پوکرباز یا می میره یا می بازه.وقتی گیر می کنی چه فرقی می کنه داشته باشی یا نه...سرمو می چرخونم سمت اسمون و فکر می کنم کجایی؟ فکر می کنم چقدر ازم دلخوری یا شاید چقدر دلسرد. و فکر می کنم چقدر دلم می خواد کنارت بخوابم و بگیریم تو بغل و توی گوشم زمزمه کنی همه چی تموم پسر همه چی...اروم باش فقط

فکر می کنم چقدر این روزا خوابتو می بینم و چند بار از هراس اوردن اسمت از خواب پریدم.به قول شاملو عشق را در پستوی خانه....شاید بهتر باشه فریادش کرد

بچه گربه پامو لیس می زنه.دست می کشم رو سرش و فکر می کنم چقدر دلم برای پدرم تنگ شده و فکر می کنم هروقت رفتم سر خاکش دلم خواسته کنارش بخوابم و بگیرتم بغل وبگه همه چی درست می شه بابا

نه تو هستی

نه پدر

و حتی نه خودم...

هیچ چی نیست ...هیچی و فکر می کنم باختن هیچی هم ارزش داره یا نه

دیوار و می گیرم و به سختی بلند می شم و بر می گردم سمت خونه و فکر می کنم باید یه راهی باشه.یه راهی که من نمی شناسمش.نمی دونم کجاست...یه راهی بهتر از سیگار و مشروب و فیلم و داستان و شعر و تنهایی و...که فقط به مقصود برسه

فقط همین...چون هیچ راهی حال ادمو خوب نمی کنه...هیچی

خصوصا تو لحظه زندگی کردن...

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 16:48

صفحه بندی