من به راهم...
در راه مترسکیست و یونجه زاری و نیزاری
چیزی برای ماندن نیست به راه جز عطر گیسوانت
در نیمه راه کلبه ایست و هرم گرمای آتشی و عطر چای آماده
من براه ام چرا که عطر موهایت خستگی به در می برد
رود جاریست وسنجاقکی و قاصدکی
و من خستگی تن به آب بوی موهایت می شویم
در راه همراهم با آسمان و کوه و دره تیر آرش که میرود
او برای بی پایانی مرزو و من برای بی انتهایی عطر موهایت
باد بوی موهایت را می آورد بانو
و درد میان یک بو چونان صاعقه ای می شکند
باد عطر می گستراند و تن تبدارم آشفتگی
باد می وزد به هرسو با کوله باری از نشانه های تو
و من خسته به راهی که مردم چونان پرچمی در تغییر
خسته ...بی حوصله و ناممکن...
اما باد....بوی موهایت را می نوازد
و من چونان دلقکی در امید آخرین لبخندهای جهان
به هرسوی وزش باد...می رقصم