دلم می خواهد سرم را باز کنم و مغزم را از ان همه غم و غصه و استرس و اشوب و سرگردانی و اشفتگی و فشار احمقانه ای که توی مغزم زورکی فرو کرده با دست های خودم خالی کنم.
یک کنجی توی پارک سر کوچه چمباته می زنم سیگارم را روشن می کنم و سرم را می گیرم توی دست و با تمام وجود فشارش می دهم. فکر می کنم چقدر هوای این شهر سنگین شده.و فکر می کنم این شهر را همیشه با تو خواستم و حالا این شهر بدون تو فقط قد نفس کشیدنی برای زنده ماندن امان می دهد...و فکر می کنم لعنت به این زنده ماندن...
سیگارم را خاموش می کنم و خیره می شوم به ساختمان بلند بالای سرم.و فکر می کنم چرا یکی ازین پنجره ها مال ما نیست.چرا یکی مال ما نیست .مال ما...نه برای نظاره. و نه برای انتظار...برای زندگی...برای معنای واقعی زندگی...برای همان که امده ایم...برای هم بودن...
یک پنجره که وقتی کلید توی در خانه اش می اندازم کلیدم شوق رقصیدن توی قفل داشته باشد.و قبلی که در باز شود فکر کنم کجای خانه ای...توی اشپزخانه...؟پای تلویزیون...؟ در حال کتاب خواندن...؟ در حال رقصیدن توی اتاق...؟ توی حمامی...؟ خوابی...؟ توی بالکنی و مشغول گل ها...؟داری برای کبوترها دانه می ریزی...؟ نه ...نه ....نه...نمی دانم چرا فکر می کنم توی کمدی و یک در کمد را هم بسته ای و از در نیمه بازش یک پایت اویزان شده...حتما اول می ایستم و یک دل سیر نگاهت می کنم بعد تکیه می دهم به در بسته کمد و صورتم را می چسبانم به ساق پایت...می پرسی: کی اومدی؟... و حتما بعد از چند لحظه سرت را از کمد می کشی بیرون و تا کنار لپ هایم پایین می اوری و می پرسی: چته؟ نگاهم را می کشم کنج نگاهت و می گویم بیرون که بودم فکر می کردم چقدر این شهر بدون تو هوا کم می اورد و حالا که صورتم کنار صورتت فکر می کنم چقدر این جهان بدون تو هوا کم می اورد...
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور