وارد راه رو که می شوم بوی تعفن عجیبی میپیچد توی ذهنم .برای چند لحظه به تیمارستان سریال شهرزاد فکر می کنم و می اندیشم تنها تفاوت اینجا با آن تیمارستان ساختمان قدیمی آن است.توی اتاق ها سرک می کشم تا پیدایش کنم.پشت میز نشسته و سر به زیر و در سکوت ناهار می خورد.برای چند لحظه بغض می نشیند توی گلویم.نفس عمیقی می کشم و آرام میروم پشت سرش و از پشت کله کچلش را می بوسم.آرام بر میگردد و فقط لبخند می زند می نشینم کنارش و میگم چطوری مرتیکه؟ به جای جواب میگه بالاخره اومدی؟ ته دلم با جمله اش خالی می شود.چشمانش باز نمی شود و مثل هرویینی ها زبانش سنگین شده.قرص ها و داروها امان نگاهش را بریده اند.موهای پشت سرش را با دستم صاف می کنم و میگم : پع چی ؟ فکر کردی چون فحشم میدی نمی یام. میخنده و میگه من دوستون دارم.همینطور که شربت آب لیمو را از کیف بیرون می آورم میگم برات شربت آب لیمو آوردم ولی می ترسم هرچی بهت دادن بپرونه.
بیشتر اوقات به جای جواب لبخند میزند.باز میگم ولی قشنگ نئشه ای ها .حال تو می خرم مردک...یهو یکی از پشت سرم میگه اذیتش نکنی ها .بر میگردم سمت صدا.قدی بلند و بدنی استخوانی و صورتی کشیده دارد.به پاهایش زنجیر دارد.برای چند لحظه آب گلویم را قورت نمیدهم.دست از ناهار خوردن می کشد و بهش میگه پسر داداشم شوخی داریم...قد بلندش خم می شود روی صورتم و آرام می بوسدم و می رود.احساس کردم یخ کردم.مسیر رفتنش را دنبال میکنم بهم میگه یه مردی میکنی.همینطور که به زنجیره ای پاهای آنکه بوسیدم نگاه می کنم میگم: چی؟ میگه منو ببر بیرون.به هرکی میگم محل نمیذاره.نگاهش می کنم و میگم : باورت میشه با اینکه چند لحظه پیش داشتم می شاشیدم از ترس ولی حاضرم جامو بات عوض کنم.اگه اینا منو بزنن تو میتونی منو زیر دست و پا بکشی بیرون...برای اولین بار با صدای بلند میخندد.و از تخت سمت چپ هم صدای خنده ای می آید همراه با دیالوگی از یک صدای کلفت: منم نمیتونم بدادت برسم چه برسه به این عموی زپرتیت..کله اش کچل است و تنومندو سبیل کلفتش شبیه صدایش است.پسری بیست و اندی سال هم کنارش نشسته با لبخندی مهربان...زیر لب زمزمه می کنم: یا ابوالفضل...میگه ابوالفضل یارت پاشو بیا اینجا ببینم.دستش را دراز می کند.دست میدهم.فشار میدهد.درد لای استخوانم می پیچد.میگه ها چیه از وقتی اومدی شلوغ کاری می کنی.وسط درد انگشت هایم یاد تو می افتم اگر بودی حتمن میگفتی باز زوم کشیدیم.جواب میدم : من کوچیکتم.دستمو ول کنی خاک پاتم می شم...می نشینم کنارش.برخلاف عمو که نئشه قرص های آرامبخش است و کم حرف او سرحال است و پر حرف.کلی حرف می زند.خوش بیان است و مثل بازیگران حرفه ای به لحظه کلماتش را بالا و پایین میکند.نیم ساعت بعد جفتشان می روند بیرون .من می مانم و پسرش روی تخت.بهش میگم بپرسم چشه اشکال نداره؟ جواب میده: معلوم نه.داستان مون تکراریه.یه ترکش کنار مغزش.قاطی میکنه مادرمو میزنه.
مکث میکنه.کرم کنجکاوی ام باز تکان میخورد و شاخک های کثافت سلاخی آدم ها توی ذهنم فعال می شوند.میگم: فقط مادرو؟ با خونسردی میگه : آره.وقتی خونه ام سعی میکنم قشمتش کنم .یابیشترشو من بخورم .وقتایی هم که سرکارم بهش آرامبخش میدم ولی همیشه جواب نمیده دیگه...میگم چی کاره ای؟ میگه: معلمم.اوائل میخاسن اخراجم کنن از بس دیدن با صورت یه وری میرم سرکلاس.فکر میکردن لات بازی در می یارم هر روز تو خیابون دعوام میشه و خودش از حرف خودش می خندد.میدونی خنده دارش چیه؟ با تکان سرم می پرسم چی؟میگه دانش آموزام همه فکر میکنن بوکسورم و باز می خندد.با لبخند به خنده اش نگاه میکنم غمگین است اما راحت می خندد .میگه به چی نگاه میکنی؟ میگم : هیچی .فقط داشتم فکر میکردم چه بابای خوبی داری؟ باز میخندد از خنده اش ،خنده ام میگیرد.شوخی میکنی نه؟ خنده ام را قورت می دهم و میگم اگه دوتا جمله جدی تو زندگیم گفته باشم این یکیشه...شوق توی نگاه غمگینش می دود و میگه: آره.اون بهترین بابای دنیاست....