و کمرم گرفت...چه گرفتنی...داشتم به سال ها پیش فکر می کردم سال ها پیش که حالم بد می شد سر درد میگرفتم یه چند سالی هست کمردرد...این ها مهم نیست...مهم چروک های روی روحم هست که هی بیشتر می شوند...
این چند روزه گاه و بی گاه به نگاهت فکر کرده ام.به ان روز که کنار پارک چند لحظه مکث کردی و نگاهم کردی و به روز بعدش و به چند روز پیش که سرعت ماشین را کم کردی و نگاهم کردی و فکر کردم چقدر نگاهمان ...نگاه جفتمان توی روزمرگی دارد هدر می رود.در افق...پشت فرمان ماشین...توی کوچه پس کوچه های شهر...روی چراغ های شهر...پشت پنجره وقتی پیام می دهم هستی و نیستی ...وقتی میگویی سیگار نمی خواهی و نیستم ...وقتی توی مترو به جای خالی ات خیره ام...وقتی از جلوی خانه مادرت رد می شوم...وقتی توی شهر همه چیز و همه کس می بینم و تو نیستی که نگاهم را جلا دهی...تو نیستی و یک شهر بدون توبی منظره مانده...
امروز لباس پوشیدم بیایم پشت پنجره...دعوتت کنم یک قهوه یک ساعت گپ ...تلفن را برداشتم.مکث کردم و فکر کردم به چیزی که میتواند فکرم را خراب کند پنج دقیقه وقت بدهم.لم دادم روی کاناپه و فکر کردم دلم نمی خواهد باز هم خستگی ات را بیشتر کنم.پنج دقیقه چشمانم را بستم و باز کردم.هیچ تماس اضافی نبود.فکر کردم می شود.بلند شدم و گفتم از خانه زدم بیرون صدایت می کنم.
تلفن زنگ خورد.گوشی را ول دادم روی پیشخوان و سرم را چسباندم به چارچوب و زیر لب گفتم: حق با تو بود کلی نسب داریم و تنهایم و...دلم سوخت به حال نگاهی که جای چشمان تو روی سرامیک سرد خشک شده بود..
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور