هنگامه سی و یک
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
شب عروسی ایمان بود .داشتم مخ مادر و عمه ام را می خوردم و هم زمان لباس می پوشیدم.تو که زنگ زدی گرفتار گره کراباتم بودم.آن لحظه مثل یک تصویر جلوی چشمم است .گوشی را که برداشتم یه ده دقیقه یا یه ربعی یک نفس حرف زدم.امان نمیدانم کلمه ای بگویی.یک لحظه مکث کردم نفس بگیرم ،از فرصت استفاده کرد و یک جمله گفتی...
هنگامه سی و دوم
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
مادر آرام در را باز کرد و نفس زنان گفت : یک نفر غریبه تو ماشین رو به رو ماشین تو نشسته.نگاه کردم به ساعت ،تازه درد پایم آرام شده بود.سخت ترین کار دنیا برایم بیست پله پایین رفتن و برگشتن بود.باز گفت پاشو تنبلی نکن ساعت دو نصف شبه.همینطور که بلند می شدم فکر میکردم مادر شده خانم فضوله فیلما یا واقعن مش...
هنگامه سی و سه
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
آدم دروغگو باشه حس تنفر تو وجودش باشه حسود باشه دزد باشه آدم فروش باشه کارتون خاب باشه دائم الخمر باشه نزول خوار باشه اصلن بی خیال....هر کوفتی میخاد باشه باشه،ولی دلش جایی گیر نباشه پ.ن:به تو،تو که از وسط افکت های دلربای قطاری که در دل تاریکی یک همراه را با خود می برد عجیب ترین پیام جهان را ندا دادی
هنگامه سی و چهارم
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
زنده گی تنگناهای غریبی داره اونقدر غریب که جز بهت هیچی برات نمیمونه اونقدر که فقط دلت نفس می خاد اونقدر که فقط دلت میخاد رو برف زمستونی بخابی و با برف زمستونی آب بشی و ... یه وقتی بلند شی که هیچ دردی تو استخوان هات از سوز سرمای زنده گی باقی نمونده....
هنگامه سی وپنج
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
تب رو دوست دارم، یک اتفاق گرم می یاد روی پیشونیت رو میبوسه و بعدش خودش رو پخش میکنه تو تنت، تنت میشه کوره اتیش، اتیش ها شعله میکشن تو چشمهات، چشمهات خمار میشه و بی حرکت و تسلیم به درجه حرارتی که تصاحب ات کرده به روبه رو پشت پنجره ای خالی چشممیدوزی به کسی که امده با یک بغل خنکای نگاهش شعله های اتیش ر...
هنگامه سی وشش
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
داشت با مشتری سرو کله میزد.داشتم یه اسپرسو میساختم خمیازمو کم کنم که یه مرد کت شلواری با عینک و ریش و یه کیف وارد مغازه شد.گفت: سلام.خیره شدم بهش وسط موهاش خالی بود.پرسید شما صاحب مغازه این؟ تا اومدم سعید و نشانش بدم سعید گفت: بله ایشونند و رفت بیرون...وقتی برگشت داشتم دکمه ریختن قهوه رو می زدم.خندم...
هنگامه سی و هفتم
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
عاشق تو شدن مثل قدم گذاشتن به دروازه جهنم است هرم گرمایش که به تنم میخورد وسوسه سوختن امانم را می برد...
هنگامه سی و هشتم
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 9:39
خرده جنایت های زناشویی نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت کتابی که چند ماه توی گوشیم مسکوت مانده بود نجات دهنده امشب بود هم توانست یک نفر که بعد از ده روز طاقت فرسا از بی قراری پاهایش از خاب می پرد را آرام کند هم توانست مضطربم کند،نفسم را بند آورد از جنایت هایی که به سادگی اتفاق می افتد... الان که دارم با...
هنگامه بیست و هفتم
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:25
یه وقتایی آدم بی دلیل ،بی بهونه ،بدونی که بفهمه چرا دلش برا یه لحظه ای تنگ میشه ... جاده ساحلی رو آروم می آمدم سمت فرودگاه.میدونستم چند دقیقه دیگه میشینه.نمیدونم به چی فکر می کردم.ولی یادم دنبال یه کلمه می گشتم.چراغ هواپیما مثل یه ستاره تو دل افق تاریک دریا نمایان شد خیره بودم به چراغ .میدونستم تو د...
هنگامه بیست و ششم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 10:16
تو همان پرنده همراهی که به شوق پرواز با تو به قفس درآیم تو پرنده ی همان شهری که مجازات پرواز در آسمانش حبس در قفس است
هنگامه بیست و دوم
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 22:50
ساعت شش و نیم است کنار پنجره روی مبل لم داده ام و دوساعتی هست صدای گریه یکریز توی گوشم هست.کم مانده از این صدا بالا بیاورم.دارم فکر میکنم در این دوسال اخیر به اندازه تمام سال های عمرم صدای گریه شنیده ام.کلافه بلند می شوم و لباس می پوشم که از خانه بزنم بیرونم.وسط چارچوب در جلویم را می گیرد.نرو...همان...
هنگامه بیست و چهارم
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 22:50
وارد خانه که شدم پدر از سفر برگشته بود...خوشحال شدم.پتو را کشیده بود روی سرش.رفتم بالای سرش آرام پتو را جا به جا کردم و گفتم: یعنی الان خابی؟؟؟ افتاد به خنده و گفت من نمی فهمم تو از کجا میدونی من خابم یا نیستم ...هردو خندیدیم.وسط خندیدن خم شدم ببوسمش،هلم داد و گفت برو بچه لوس نشو.... تو زنگ زدی از خ...
هنگامه بیست و پنجم
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 22:50
آدم ها وقتش که بشود تمام حقایق را به نفع خودشان تفسیر.... این بزرگترین نگرانی این روزهای زندگی من است.
هنگامه بیستم: روایت این روزها
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 19:17
یه روزایی تو زندگی هست که آدم با دست خالی دلش میخاد هزار تا کار بکنه ولی.... به نظرم تنها چیزی که این روزها گیج و سردرگم آدمی روبه حالت نرمال میرسونه اینه که دار و ندارت و برداری بری پشت میز پوکر بشینی و یا ببری و هر هزارتا کاری رو که دلت میخاد بکنی و یا ببازی و خیالتو راحت کنی که دیگه غلط میکنی دلت...
هنگامه هجدهم
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 0:16
هفده سال پیش که آب مروارید چشم بی بی را عمل کردیم هم غصه آن بانداژ بوقی شکل روی چشمش را خورودم هم خوشحال شدم به بازگشت چشمانش...باید اعتراف کنم آب مروارید مشمئز کننده است اما نه به اندازه پادرد گاه و بی گاه مادر و نه به اندازه سکته قلبی که عزیزم را برد و نه به اندازه ام اس ک از ده سال پیش اولین نطفه...
هنگامه هشتم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:01
زندگی یه وقتایی یه دو راهی های عجیبی...دو راهی هایی که هرجفتش به یک اندازه باهات بازی میکنه انگار وسط جنگ با رفیقت زیر بارون تیر داری با تمام توان می دویی تا برسی پشت سنگر.وقتی میرسی چپ و راستت و نگاه میکنی.نیست.بله...تنهایی ...رفیقت خورده زمین و زیر بارون تیر گیر افتاده.زیر بارون تیری که حتا سرتو ا...
هنگامه دهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
حسد،کینه،نفرت،بداخلاقی،بی احساسی...را در بعضی از آدم ها نمی شود از بین برد.اگر خیلی مدیر باشی میتوانی کنترلشان کنی اگر نباشی باید سوخت و ساخت و...مرد.
هنگامه یازدهم:شیوه چشمت فریب جنگ داشت
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خودغلط بود آن چه میپنداشتیم تا درخت دوستی کی بر دهد. حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود. ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت. ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز. ما دم همت بر او بگماشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد. جانب ح...
هنگامه دوازدهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
گاهی وقتها هرچی فکر میکنم یادم نمی یاد دقیقن چی میخاستم فقط تا جایی که یادم می یاد هرچی بود وسط داستان اینقدر حقیر نبودم اینقدر که صدای شکستن استخوان های غرورم را گاه و بی گاه بشنوم...
هنگامه سیزدهم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 22:00
دقت کنید...خاهش میکنم. دقت کنید ...باور کنید و با بند بند وجود،با هر نفس،با ذره ذره جریان خون در رگ های تان به داستان دوستی خاله خرسه ایمان بیاورید.دوستان احمق آفت روح و سرنوشت و زندگی شما هستند