خرید بک لینک
داشت با مشتری سرو کله میزد.داشتم یه اسپرسو میساختم خمیازمو کم کنم که یه مرد کت شلواری با عینک و ریش و یه کیف وارد مغازه شد.گفت: سلام.خیره شدم بهش وسط موهاش خالی بود.پرسید شما صاحب مغازه این؟ تا اومدم سعید و نشانش بدم سعید گفت: بله ایشونند و رفت بیرون...وقتی برگشت داشتم دکمه ریختن قهوه رو می زدم.خندم گرفت پرسیدم : فکر کردی اومدن ببرنت؟ یارو از کمیته امداد بود ...نشست و موهای فر شو بهم ریخت.قهوه شو گذاشتم جلوشو گفتم:امروز صبح که فهمیدم صد کیلو ماری مهدی و گرفتن فرار کرده٬ داشتم فکر میکردم چی به نام تو...بی حوصله پرید و تو حرفم: فقط خطش به نامم.گفتم : خونه ای که جنسا توش..بی حوصله تر گفت : نه.اجاره هست.نفس عمیقی گرفتم و گفتم: خوبه، یعنی بهتر از هیچ...لبمو با قهوه تر کردم و گفتم: شش ماه پیش که سر فروش ماری دعوامون شد بهم گفتی تو میتونی تو هر ساعتی صد تومن در بیاری؟ اونروز هیچی نگفتم ولی حالا میخام بگم.آره میتونم،سال ۸۷ اینقد بهم فشار اومد که زد به سرمو یه شب رفتم پوکر...خندم گرفت یهو و ادامه دادم : خونه تقی شمالی، تو ک اونجا رو خوب میشناسی؟ پوزخندی زد و به شوخی گفت: بلانسبت تقی اونجا هرویین می زدما.

قند ریز توی دستامو با انگشتام فشار دادم و گفتم: اونشب صد تومنم شد یک میلیون...بد نبود .امیدوار شدم .فردا صبحش فاطمه برا همیشه از زندگیم رفت.اونشب یک تومنم و باختم.اونشب اولین مخدرمو زدم.اولین رابطه جنسی مو...یهو به خودم اومدم و دیدم زندگیم شده پر اولین های عجیب...تو که میدونی امثال ما استعدادهای عجیبی برا سر خوردن داریم.پوزخندی زدم و گفتم: ما تو رفاقت نامبروان بودیم ولی من شش ماه پیش فهمیدم تو دو سال ساقی شدی تو الان فهمیدی من دو شب پوکر بازی کردم و جفتمونم باورمون نمیشه.بعد چطور توقع داریم زنت قبول کنه بیان یهو ببرنت یا من...باز پوزخند میزنم .انگار حرفام یه پوزخند بزرگ ب خودم. کلافه گفتم : باز مال تو خوب .یه چیزایی میدونه مال من که اگه بخامم نمیتونم چیزی بهش بگم....ته قهومو سر میکشم و میگم: ما مردا زندگیمون پر کثافتاییه که به رفیقامونم نمیتونیم بگیم چه برسه زنمون.سیگارمو تو پاکت در آوردم و لای انگشتام شروع کردم به چرخوندنش و خیلی تند کلمات و چیدم پشت سر هم و پرسیدم: ب نظر تو مردای زیادی تو دنیا وجود دارن که زنایی دارن که هرچی دلشون بخاد میتونن بدون یه ذره ترس بهش بگن؟ خندش گرفت سرشو تاسف بار تکون داد و گفت: این یه جک خنده دار که زنای زیادی باشن که همه کثافتای مردو بتونن بشنون و باز کنارش بمونن و همونقدر دوستش داشته باشن..ته فندکو کوبیدم رو میزو بلند شدم رفتم سمت در مغازه.وایسادم تو چارچوب و آتیش گرفتم زیر سیگارمو و محکم دودشو دادم بیرون و گفتم :نمیدونم آدمای این جک خنده دار زیادن یا نه ولی میدونم این جک خنده دار واقعیت زندگی منه و من با اینکه میدونم کنارم نیست اما همین که هست می تونم با خیال راحت بخندم...

پ.ن:

دو هزار چشم غمگین به دو چشم واله گشته
به جهانِ جان رسیدم، غزلم ترانه گشته
تو روان به خواب شهری، من از این خیال ترسان
مگریز از خیالم، مگریز، رو مگردان!

میخواهمت بمان! میجویمت مرو!
سرگشته ام چو باد! میخواهمت بمان!

به کجا مرا کشانی که نمیدهی نشانم؟
به جز این دگر ندانم که تو جانِ این جهانی

اگر از غروب رویت هوسم کند شکایت
و گر این خیال واهی بَرَد از سرم هوایت
دگرم روا نباشد که نظر کنم به سویی
ببرد خیال، من را، ز جنون به جستجویی

میخواهمت بمان! می جویمت مرو!
سرگشته ام چو باد! می خواهمت بمان!

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی