وایسا باهم بریم.پوزخند میزنم از سر عصبانیت و میگم: میخام تنها باشم....یک طبقه پایین تر آسانسور می ایستد در باز می شود.دختری با مکثی ابتدایی و سپس با لبخند و رویی گشاده وارد می شود. همانطور که دارم وسط دستمال کاغذی توی دستم دنبال آرام بخشم می گردم سایه سنگین نگاهش را حس می کنم.ف قط یک لحظه دیدمش.چشمانی گشاد داشت با صورتی کشیده و موهای سیاه صافی که یک تکه اش را انداخته بود روی پیشانی...یاد روزی می افتم که توی آسانسور آپارتمان دکتر ر...با آتی آشنا شدم .با خودم فکر میکنم چقد برایم زحمت دارد مخش را بزنم؟ چقدر مثل آنروز که با آتی آشنا شدم دلم میخاهد با این هم...چقدر وسوسه شیطنت های سال های پیش را دارم...چقدر حوصله دوست دختر دارم و یا اصلن چقدر حوصله یک آشنای جدید در زندگیم دارم؟
آسانسور می رسد هم کف،دختر می رود بیرون و من همینطور که قرصم را می گذارم توی دهانم پوزخندی به خودم می زنم و به همه ی سوال های ذهنم یک پاسخ می دهم: هیچ....و با خودم فکر میکنم در این چند سال اخیر چه اتفاقی برایم افتاده.پاسخ ساده است.یک نفر با تمام توانش مرا از هرچه زن و دختر و زندگی مشترک بیزار کرده و یک نفر هرآنچه که یک مرد خوشبخت نیاز دارد در زندگی به من داده و من را با همه توانش در زندگی نگه داشته....همین
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور