خرید بک لینک
وارد خانه که شدم پدر از سفر برگشته بود...خوشحال شدم.پتو را کشیده بود روی سرش.رفتم بالای سرش آرام پتو را جا به جا کردم و گفتم: یعنی الان خابی؟؟؟ افتاد به خنده و گفت من نمی فهمم تو از کجا میدونی

من خابم یا نیستم ...هردو خندیدیم.وسط خندیدن خم شدم ببوسمش،هلم داد و گفت برو بچه لوس نشو....

تو زنگ زدی از خاب پریدم ده ثانیه اول را مکث کرد.توی خابم گیر کرده بودم.بعد از سلام گفتی پاشو باروووووونه.....

پدر بوی باران میدان یا باران بوی پدر....نمیدانم.اما اولین باران امسال با پدر شروع شد....

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 22:50

صفحه بندی