انگار وسط جنگ با رفیقت زیر بارون تیر داری با تمام توان می دویی تا برسی پشت سنگر.وقتی میرسی چپ و راستت و نگاه میکنی.نیست.بله...تنهایی ...رفیقت خورده زمین و زیر بارون تیر گیر افتاده.زیر بارون تیری که حتا سرتو از سنگر نمیتونی بکشی بیرون...بری همراه رفیقت می میری.بمونی ،مرگشو میبینی و زنده می مونی.زنده می مونی شبیه یه مرده متحرک.لحظه ی غریبیه.همه تن،جسم و روح حرکتی اما دریغ از تکانی....من میگم زندگی یه بازیه.نمیتونی ببری ولی میتونی خوب بازی میکنی .کاری که همه این سال ها سعی کردم انجام بدم.ولی بعضی وقتها شبیه یه پوکر بازی که بلوف می زنی و میدونی حریفت میدونه دست خالیه....بعضی دوراهی ها شوخی ندارن.جدی ان،جدی تر از مرگ....
پ .ن: آقا ناصر عزیز منم دلتنگم و مثل شما فکر میکنم برگزیده ان،اما آقا ناصر بعضی داستان ها حیرت انگیز.مبهم .هیچ جای ذهنت نبوده اما یهو می بینی وسط یه چیزی هستی که هیچ تصوری ازش نداری.
داستان ما شده شبیه دیالوگ آل پاچینو در وکیل مدافعه شیطان: خدا میگه ببین ولی دست نزن...
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور