تنگناهای غریبی داره
اونقدر غریب که جز بهت هیچی برات نمیمونه
اونقدر که فقط دلت نفس می خاد
اونقدر که فقط دلت میخاد رو برف زمستونی بخابی
و با برف زمستونی آب بشی و ...
یه وقتی بلند شی که هیچ دردی تو استخوان هات
از سوز سرمای زنده گی
باقی نمونده....
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور