خرید بک لینک
هفده سال پیش که آب مروارید چشم بی بی را عمل کردیم هم غصه آن بانداژ بوقی شکل روی چشمش را خورودم هم خوشحال شدم به بازگشت چشمانش...باید اعتراف کنم آب مروارید مشمئز کننده است اما نه به اندازه پادرد گاه و بی گاه مادر و نه به اندازه سکته قلبی که عزیزم را برد و نه به اندازه ام اس ک از ده سال پیش اولین نطفه اش را نسترن به ذهنم تزریق تا الان که فاطمه وسط آن است و نه به اندازه پاره شدن رگی که دوستم را سال ها مثل یک تکه گوشت سر جا انداخت و نه به اندازه هر کوفتی که بخواهد هر عزیزی را برای هر کسی به راه نا امیدی بکشاند...نه به اندازه آن ها...اما آب مروارید،این لعنتی این بیماری قابل درمان استعداد این را دارد که با وجود قابل درمان بودنش گاه و بی گاه زندگی هرکسی را پر از اندوه کند....

من هنوز هم مثل همه ی سال های پیش با تمام توان دارم سعی میکنم روی پاهایم بایستم هرچند در همه این سال ها هرلحظه سخت تر لحظه قبل بوده.اما این تنها چیزی هست که به من می گوید تو هنوز زنده ای....

پ.ن: یکی از بدترین لحظه های زندگی لحظه ایه که عزیزترین هات در بدترین شرایطند و کاری ازدست بر نمی یاد...حتا نشاندن لبخندی ساده ....

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 0:16

صفحه بندی