اینقدر عجیب شده ام که همه پرده های حیا را بینمان کنار زده ای و جسورانه و حتمن رفاقتانه پرسیده ای چه کردم.نمیدانم ماسیدن لبخندم روی لبم نمیدانم از فهمیدنت بود یا از اینکه یکهو چند قدم آمدی توی زندگیم....آمدی توی زندگیم و سرنوشتم تکان خورد....چه تکانی...
حالا...دیروز...امشب...از توی قطار...از هزار محدودیت بزرگ ...و همه این روزها از بین هزاران فشار
زنده گی خودت را بمن می رسانی تا فکر کنم تنها نیستم....نگرانی...؟
میدانم ....هستی....نباش....میدانم تنها نیستم.فکر تو گاهی پاهایم را قدرت میدهد.اکسیژنم را زیاد می کنم
عرق پیشانی ام را خشک می کند...من روی پاهایم ایستاده ام.اگر میدانی به چه نیرویی ایمنم ،نگرانم نمیشدی...من تنها نیستم...نیستم....
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور