خرید بک لینک
شب عروسی ایمان بود .داشتم مخ مادر و عمه ام را می خوردم و هم زمان لباس می پوشیدم.تو که زنگ زدی گرفتار گره کراباتم بودم.آن لحظه مثل یک تصویر جلوی چشمم است .گوشی را که برداشتم یه ده دقیقه یا یه ربعی یک نفس حرف زدم.امان نمیدانم کلمه ای بگویی.یک لحظه مکث کردم نفس بگیرم ،از فرصت استفاده کرد و یک جمله گفتی : چی کار کردی تو...لبخندم ....نمیدانم چه شد فقط یک لحظه فهمیدم

اینقدر عجیب شده ام که همه پرده های حیا را بینمان کنار زده ای و جسورانه و حتمن رفاقتانه پرسیده ای چه کردم.نمیدانم ماسیدن لبخندم روی لبم نمیدانم از فهمیدنت بود یا از اینکه یکهو چند قدم آمدی توی زندگیم....آمدی توی زندگیم و سرنوشتم تکان خورد....چه تکانی...

حالا...دیروز...امشب...از توی قطار...از هزار محدودیت بزرگ ...و همه این روزها از بین هزاران فشار

زنده گی خودت را بمن می رسانی تا فکر کنم تنها نیستم....نگرانی...؟

میدانم ....هستی....نباش....میدانم تنها نیستم.فکر تو گاهی پاهایم را قدرت میدهد.اکسیژنم را زیاد می کنم

عرق پیشانی ام را خشک می کند...من روی پاهایم ایستاده ام.اگر میدانی به چه نیرویی ایمنم ،نگرانم نمیشدی...من تنها نیستم...نیستم....

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی