مادر آرام در را باز کرد و نفس زنان گفت : یک نفر غریبه تو ماشین رو به رو ماشین تو نشسته.نگاه کردم به ساعت ،تازه درد پایم آرام شده بود.سخت ترین کار دنیا برایم بیست پله پایین رفتن و برگشتن بود.باز گفت پاشو تنبلی نکن ساعت دو نصف شبه.همینطور که بلند می شدم فکر میکردم مادر شده خانم فضوله فیلما یا واقعن مشکوک.از پله ها که پایین می رفتم داشتم فکر میکردم اینجا کسی شبانه خانه اجاره نمیدهد.اینقدر بی حوصله بودم که مستقیم رفتم به ماشین تکیه دادم و زل زدم توی چشم غریبه.خ یلی نگذشت که از ماشین پیاده شد و آمد سمتم و من من کنان گفت: سوئتفاهم نشه من دزد نیستم فقط از همسایه روبه رویی تون پول میخام وایسادم ....پریدم تو حرفش و گفتم: هیچ آدمی نصف شب از خونش بیرون نمی یاد.چند لحظه سکوت کرد و گفت: آره.فقط از راه دور اومدم جایی ندارم برم شب...عمیق تر نگاهش کردم دروغگو نبود پرسیدم چای ،شام،آب چی میخوری برات بیارم؟ غریبه تعجب کرده بود انگار.
بازکمی پایم را با دست فشار دادم و گفتم: اصلن چه کاریه پاشو بیا بالا بخاب.تو ماشین که نمیشه خابید.یهو گفت نه شما برین مزاحم نمیشم فقط خاسم بگم نگران نباشین...
پله ها را که بالا می آمدم داشتم فکر میکردم کاش نه تو طلبکار بودی و نه همسایه ما بدهکار...کاش به جایی رفیقی داشتی که از راه دور آمده بود و برایش خانه ای فراهم کرده بودی و برای اینکه کمی نگران غریبگی در شهرت نباشد توی ماشین دم در خانه خابیده بودی تا با خیال راحت در یک شهر غریب بخابد...
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور
تاريخ: يکشنبه
7 آذر
1395 ساعت: 9:39