خرید بک لینک
تب رو دوست دارم، یک اتفاق گرم می یاد روی پیشونیت رو میبوسه و بعدش خودش رو پخش میکنه تو تنت، تنت میشه کوره اتیش، اتیش ها شعله میکشن تو چشمهات، چشمهات خمار میشه و بی حرکت و تسلیم به درجه حرارتی که تصاحب ات کرده به روبه رو پشت پنجره ای خالی چشممیدوزی به کسی که امده با یک بغل خنکای نگاهش شعله های اتیش رو از توچشمهات بکشه بیرون؛ تب رو دوست دارم وقتی که لپهام گل میاندازه و دیگه لازم نیست بعد از روزها فاصله وقتی که میینمش سرم و بیاندازم پایین یا روم رو بگیرم اونطرف تا نفهمه سرخی رگهای قلبم سرخ و تپنده افتاده روی گونه هام شدم دختر چهارده ساله ای که اولین .... پشت در مدرسه منتظرش؛ تب رو خیلی دوست دارم چونمیتونم وقتی دارم میلرزم و چپیدم زیر پتو و چشمهام بسته است و هیزم های اتش، تو بسترم روشن شده، هذیون بگم و هذیون هام رو با جسارت تموم بنویسم و به سی و نه و نیم درجه دماسنج بخندم و بگم تو که تب نیستی ! چراباید از تو بترسم! من و او بارها گداخته ترین حرارت ها را در کوره جانمان صیقل داده ایم و صدایمان در نیامده ، تو چه میدانی! تب سرماخوردگی با تب ی دیگر تفاوتشان از کجا تا کجاست!!؟!!

پ .ن: این پست با احترام به نویسنده بدون ذکر نام عزیزش ،دزدیده و تقدیم میشود به خودم که می دانم

از تن تبداری سخن می گوید که نمی سوزاند ...نمی سوزاند...نمی سوزاند... به کلمه سوگند... به شرافت واژه قسم خاکستر می کند.

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 9:39

صفحه بندی