
گاندی یه جایی میگه : بهتر است بی رحم باشیم وقتی بی رحمی در نهاد آدمیست تا به جای اینکه با ترحم سعی در پوشاندن نقطه ضعف هایمان داشته باشیم... این دومین باره که از فشار استرس زیاد می افتم به بالا اوردن....
ادامه مطلب
اینکه هروقت وسط رانندگی بخواهم سبقت بگیرم یکی دستم را بگیرد شاید مهم نباشد.یا اینکه هروقت وسط رانندگی یکی بخوابد روی ماشینم و من بخواهم فرار کنم از موقعیت هم.یا حتی وقتی یک راننده شاسکول جلویم بزند رو...
ادامه مطلب
ساعت حدود هشت و نیم است که از خانه می زنم بیرون.هوای خانه سنگین است،تاریک است و شاید نفس بریده.احساس می کنم مغزم دارد درد می کند.بیهوده قدم می زنم و هی از خودم می پرسم چرا حالش خوب نمی شود...نمی شود ....
ادامه مطلب
ساعت از دو نصف شب گذشته که از خونه می زنم بیرون و اشغالا رو می برم بندازم سطل اشغال سر کوچه.سه تا بچه گربه دارن کنار سطل بازی می کنن.به سختی چندتا استخوان مرغ پیدا می کنم و می ندازم براشون.می شینم کنا...
ادامه مطلب
ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻱﮐﻪ ﻳﺎﺧﺘﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﺑﺪﻝ ﮐﻨﺪﻭ ﺑﺎ ﭘﻴﭽﺶ ﻣﻮﻫﺎﻳﺖ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﺎﺯﺩﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻱ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭﺕ ﮐﻨﺪ - ﻣﺜﻞﻣﻦ -ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻨﻲﺳﺮﻣﻪ ﺑﮑﺸﻲﻭ ﻣﻮﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻨﻲﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ : ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻧﮑﻦﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺮﻭﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﺍﻭﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻝ ﺷﻌﺮ ﺑﺎﺷﻲ #نزار_قبانی راستش یک وقتهایی بدجوری دلم شیطنت می خواهد.یک وقتهایی دلم از آن شیطنت هایی می خواهد که توی فیلم ها می کنند.از همان شیطنت ها که وقتی می رویم پشت سرمان کلی حرف و حدیث وتهمت در میگیرد.از همان شیطنت ها که آدم با رفتنش می شود نقل هر مجلس و همه ی مردم کلی حال می کنند داستانت را تعریف کنند و لحظه شماری می کنند که به هم برسند برای تعریف کردن داستان چهل کلاغ آدم و.... آره.راستش خیلی دلم میخاهد بروم کار دلم را ا...
ادامه مطلب
وقتی شخصی مخدری ترک میکند همیشه درد نمیکشد گاهی بی تاب و بی قرار می شود نمیدانم با ترک من چه مخدری از تنت بیرون می رود که اینچنین بی تاب و بی قرار رفتنی... ...
ادامه مطلب
شب عروسی ایمان بود .داشتم مخ مادر و عمه ام را می خوردم و هم زمان لباس می پوشیدم.تو که زنگ زدی گرفتار گره کراباتم بودم.آن لحظه مثل یک تصویر جلوی چشمم است .گوشی را که برداشتم یه ده دقیقه یا یه ربعی یک نفس حرف زدم.امان نمیدانم کلمه ای بگویی.یک لحظه مکث کردم نفس بگیرم ،از فرصت استفاده کرد و یک جمله گفتی : چی کار کردی تو...لبخندم ....نمیدانم چه شد فقط یک لحظه فهمیدم اینقدر عجیب شده ام که همه پرده های حیا را بینمان کنار زده ای و جسورانه و حتمن رفاقتانه پرسیده ای چه کردم.نمیدانم ماسیدن لبخندم روی لبم نمیدانم از فهمیدنت بود یا از اینکه یکهو چند قدم آمدی توی زندگیم....آمدی توی زندگیم و سرنوشتم تکان خورد....چه تکانی... حالا...دیروز...امشب...از توی قطار...از هزار محدودیت بزرگ ...و همه این روزها از بین ...
ادامه مطلب
مادر آرام در را باز کرد و نفس زنان گفت : یک نفر غریبه تو ماشین رو به رو ماشین تو نشسته.نگاه کردم به ساعت ،تازه درد پایم آرام شده بود.سخت ترین کار دنیا برایم بیست پله پایین رفتن و برگشتن بود.باز گفت پاشو تنبلی نکن ساعت دو نصف شبه.همینطور که بلند می شدم فکر میکردم مادر شده خانم فضوله فیلما یا واقعن مشکوک.از پله ها که پایین می رفتم داشتم فکر میکردم اینجا کسی شبانه خانه اجاره نمیدهد.اینقدر بی حوصله بودم که مستقیم رفتم به ماشین تکیه دادم و زل زدم توی چشم غریبه.خ یلی نگذشت که از ماشین پیاده شد و آمد سمتم و من من کنان گفت: سوئتفاهم نشه من دزد نیستم فقط از همسایه روبه رویی تون پول میخام وایسادم ....پریدم تو حرفش و گفتم: هیچ آدمی نصف شب از خونش بیرون نمی یاد.چند لحظه سکوت کرد و گفت: آره.فقط از راه دو...
ادامه مطلب
آدم دروغگو باشه حس تنفر تو وجودش باشه حسود باشه دزد باشه آدم فروش باشه کارتون خاب باشه دائم الخمر باشه نزول خوار باشه اصلن بی خیال....هر کوفتی میخاد باشه باشه،ولی دلش جایی گیر نباشه پ.ن:به تو،تو که از وسط افکت های دلربای قطاری که در دل تاریکی یک همراه را با خود می برد عجیب ترین پیام جهان را ندا دادی...
ادامه مطلب
زنده گی تنگناهای غریبی داره اونقدر غریب که جز بهت هیچی برات نمیمونه اونقدر که فقط دلت نفس می خاد اونقدر که فقط دلت میخاد رو برف زمستونی بخابی و با برف زمستونی آب بشی و ... یه وقتی بلند شی که هیچ دردی تو استخوان هات از سوز سرمای زنده گی باقی نمونده.......
ادامه مطلب
تب رو دوست دارم، یک اتفاق گرم می یاد روی پیشونیت رو میبوسه و بعدش خودش رو پخش میکنه تو تنت، تنت میشه کوره اتیش، اتیش ها شعله میکشن تو چشمهات، چشمهات خمار میشه و بی حرکت و تسلیم به درجه حرارتی که تصاحب ات کرده به روبه رو پشت پنجره ای خالی چشممیدوزی به کسی که امده با یک بغل خنکای نگاهش شعله های اتیش رو از توچشمهات بکشه بیرون؛ تب رو دوست دارم وقتی که لپهام گل میاندازه و دیگه لازم نیست بعد از روزها فاصله وقتی که میینمش سرم و بیاندازم پایین یا روم رو بگیرم اونطرف تا نفهمه سرخی رگهای قلبم سرخ و تپنده افتاده روی گونه هام شدم دختر چهارده ساله ای که اولین .... پشت در مدرسه منتظرش؛ تب رو خیلی دوست دارم چونمیتونم وقتی دارم میلرزم و چپیدم زیر پتو و چشمهام بسته است و هیزم های اتش، تو بسترم روشن شده، هذیو...
ادامه مطلب
داشت با مشتری سرو کله میزد.داشتم یه اسپرسو میساختم خمیازمو کم کنم که یه مرد کت شلواری با عینک و ریش و یه کیف وارد مغازه شد.گفت: سلام.خیره شدم بهش وسط موهاش خالی بود.پرسید شما صاحب مغازه این؟ تا اومدم سعید و نشانش بدم سعید گفت: بله ایشونند و رفت بیرون...وقتی برگشت داشتم دکمه ریختن قهوه رو می زدم.خندم گرفت پرسیدم : فکر کردی اومدن ببرنت؟ یارو از کمیته امداد بود ...نشست و موهای فر شو بهم ریخت.قهوه شو گذاشتم جلوشو گفتم:امروز صبح که فهمیدم صد کیلو ماری مهدی و گرفتن فرار کرده٬ داشتم فکر میکردم چی به نام تو...بی حوصله پرید و تو حرفم: فقط خطش به نامم.گفتم : خونه ای که جنسا توش..بی حوصله تر گفت : نه.اجاره هست.نفس عمیقی گرفتم و گفتم: خوبه، یعنی بهتر از هیچ...لبمو با قهوه تر کردم و گفتم: شش ماه پیش که س...
ادامه مطلب
عاشق تو شدن مثل قدم گذاشتن به دروازه جهنم است هرم گرمایش که به تنم میخورد وسوسه سوختن امانم را می برد......
ادامه مطلب
خرده جنایت های زناشویی نمایشنامه اریک امانوئل اشمیت کتابی که چند ماه توی گوشیم مسکوت مانده بود نجات دهنده امشب بود هم توانست یک نفر که بعد از ده روز طاقت فرسا از بی قراری پاهایش از خاب می پرد را آرام کند هم توانست مضطربم کند،نفسم را بند آورد از جنایت هایی که به سادگی اتفاق می افتد... الان که دارم بازتاب طلوع خورشید را روی ابرهای جسته گریخته بی باران اول صبح را نگاه میکردم تازه متوجه شدم « امید» واژه ایست جنایتکار که انسان را زنده نگه می دارد تا جان کندنش را ببیند... همین....
ادامه مطلب
یه وقتایی آدم بی دلیل ،بی بهونه ،بدونی که بفهمه چرا دلش برا یه لحظه ای تنگ میشه ... جاده ساحلی رو آروم می آمدم سمت فرودگاه.میدونستم چند دقیقه دیگه میشینه.نمیدونم به چی فکر می کردم.ولی یادم دنبال یه کلمه می گشتم.چراغ هواپیما مثل یه ستاره تو دل افق تاریک دریا نمایان شد خیره بودم به چراغ .میدونستم تو داخل همین هواپیمایی.با خودم فکر کردم کی رو داره می یاره. وقتی از رو سر ماشین رد شد و پشت دیوار دو متری پایگاه به سمت باند گم شد تو نگاهم، دنده رو سنگین کردم و گاز ماشین و گرفتم و کلمه بدونی که من بخامش توی دهنم لقلقه شد: آی عشق....آی عشق... چهره آبیت پیدا .......
ادامه مطلب
تو همان پرنده همراهی که به شوق پرواز با تو به قفس درآیم تو پرنده ی همان شهری که مجازات پرواز در آسمانش حبس در قفس است...
ادامه مطلب
ساعت شش و نیم است کنار پنجره روی مبل لم داده ام و دوساعتی هست صدای گریه یکریز توی گوشم هست.کم مانده از این صدا بالا بیاورم.دارم فکر میکنم در این دوسال اخیر به اندازه تمام سال های عمرم صدای گریه شنیده ام.کلافه بلند می شوم و لباس می پوشم که از خانه بزنم بیرونم.وسط چارچوب در جلویم را می گیرد.نرو...همانطور که به پادری زیر پایم خیره ام میگم: حالم خوب نیست.هوای خونه داره خفم میکنه. وایسا باهم بریم.پوزخند میزنم از سر عصبانیت و میگم: میخام تنها باشم....یک طبقه پایین تر آسانسور می ایستد در باز می شود.دختری با مکثی ابتدایی و سپس با لبخند و رویی گشاده وارد می شود. همانط...
ادامه مطلب
وارد خانه که شدم پدر از سفر برگشته بود...خوشحال شدم.پتو را کشیده بود روی سرش.رفتم بالای سرش آرام پتو را جا به جا کردم و گفتم: یعنی الان خابی؟؟؟ افتاد به خنده و گفت من نمی فهمم تو از کجا میدونی من خابم یا نیستم ...هردو خندیدیم.وسط خندیدن خم شدم ببوسمش،هلم داد و گفت برو بچه لوس نشو.... تو زنگ زدی از خاب پریدم ده ثانیه اول را مکث کرد.توی خابم گیر کرده بودم.بعد از سلام گفتی پاشو باروووووونه..... پدر بوی باران میدان یا باران بوی پدر....نمیدانم.اما اولین باران امسال با پدر شروع شد.......
ادامه مطلب
آدم ها وقتش که بشود تمام حقایق را به نفع خودشان تفسیر.... این بزرگترین نگرانی این روزهای زندگی من است....
ادامه مطلب
یه روزایی تو زندگی هست که آدم با دست خالی دلش میخاد هزار تا کار بکنه ولی.... به نظرم تنها چیزی که این روزها گیج و سردرگم آدمی روبه حالت نرمال میرسونه اینه که دار و ندارت و برداری بری پشت میز پوکر بشینی و یا ببری و هر هزارتا کاری رو که دلت میخاد بکنی و یا ببازی و خیالتو راحت کنی که دیگه غلط میکنی دلت هزارتا کار بخاد...خلاص ...
ادامه مطلب