ساعت شش صبح.حمید رو شکم خابیده و داره تو واتساپ با دوست دخترش حرف میزنه.دستام روی پیشانیم گذاشتم و دارم چرت می زنم که صدای فندک حمید چرتم و میپرونه و میگم حمید یه نخ هم برا من روشن کن.همینطور که روشن میکنه میگه ده بیداری که! همینطور که سیگارو ازش می گرفتم گفتم مگه تو میذاری با این سرو صداهات.میخنده.پک میزنم رو سیگارم و میگم حمید تو اون داستان پدر و پسر و الاغشون تو بازار و یادته؟ کمی فکر میکنه و از واتساپش دست میکشه و میچرخه به طرفم و میگه: همون ک اول پسره سوار الاغ میشه مردم مسخرشون میکنن .بعد جاشون رو عوض میکنن باز مسخرشون میکنن .بعد دو نفری سوار میشن و...آخرش چی بود؟
گفتم آخرش الاغ رو به چوب بستن انداختن رو دوش خودشون باز مسخرشون کردن آخر سر الاغ رو انداختن رودخونه. گفت: آها.آره...آره...خب؟
گفتم : من تا حالا با حرف و مسخره کردن کسی مجبورش نکردم به میل من رفتار کنه.هیچ وقتم گوشم بدهکار حرف مردم نبوده...مکث کردم.گفت خب که چی؟ گفتم نمیدونم فقط چند روزه دارم فکر میکنم اون الاغ تو این داستان شبیه منه....نمیدونم،البته به نظرم....
هنوز جمله رو تموم نکرده بودم که حمید افتاد به خنده...چه خنده ای....
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور
تاريخ: شنبه
10 مهر
1395 ساعت: 22:00