خرید بک لینک
نگاه شصت و هفت

همیشه می دانستم اعجاز بزرگی در بوی عطر هست اما شاید نمی دانستم آنقدر بزرگ هست که یک شهر بوی تورا بگیرد...امسال عید همه ی شهر بوی تو را میداد حتا نخلستان های جنوب بوی تو را می داد این را وقتی ممدعلی بالای نخل در حال بو دادن نخل بود فهمیدم .وقتی توی ویزور خیره بودم به ممدعلی و او از آن بالا هی برایم ژست میگرفت فهمیدم.وقتی لباسم را بو کردم وقتی سر چرخاندم و نخلستان را بو کردم وقتی انعکاس نخل ها را توی باران چند روز مانده میان نخل ها دیدم و فکر کردم اگر بودی حتمن مجبور بودی کلی عکس هایم را همراه انعکاس نخل ها تحمل کنی.حتمن دلت میخاست با طناب از نخل بالا روی و حتمن صدای ممد علی از شلوغ کاری هایمان در می آمد.ممدعلی صدا زد آقا تمومه ؟ بیام پایین ؟ و من یکبار دیگر به ممد علی روی نخل توی ویزور خیره شدم و فکر کردم اگر با این طناب یک متر هم بالا می رفتی حتمن عکسی از تو می انداختم گویی در بالاترین نقطه نخل ایستاده ای.حتمن هم عکسی می انداختم از چهره ات با رد موج قایق هایی که پشت سر هم مسافران نوروزی را به گشت دریایی می بردند و حتمن توی کافه سعادت با هم به کتاب های کافه گیر می دادیم و قر می زدیم سر کافه چی که کتابخانه بی شاملو و ....را باید گل گرفت...شاید اگر آن اتفاق روز آخر آمدنم نبود شهر بدون تو قابل تحمل تر بود.صبح که از خانه بیرون زدم فکر کردم چقدر هوای بارانی تهران در این روز آخر دوست داشتنیست . نیم ساعت قبل از اینکه زنگ بزنی فکر کردم چرا اینقدر هوای بارانی شهر گرفته شد.انگار یک آسمان کیپ ابر عزادار خبری که میخاستی بدهی شده بود.انگار وقتی توی جاده فرودگاه هم بارید نمی توانست حال مرا تکان دهد.انگار آسمان وقتی غبر آلوده بود.....غبر آلوده بود و دگر هیچ...
نه ساعت تاخیر هواپیما استعداد خوبی داشت حالم را بدتر کند.خصوصن آن دو خانم بغل دستم که آنقدر حرف زدند که دلم میخاست از دستشان نعره بزنم.انگار تازه تخم کبوتر خورده بودند و تازه زبان گشوده بودند.هندزفری را گذاشته بودم توی گوشم و آخرین کتاب مستور توی دستم بود و تنها یک چیز گوش میدادم.ناظری .انگار یکهو موج روحم از شجریان چرخیده بود روی ناظری: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل ... میان کلمات کتاب،صدای ناظری و ور ور های این دو خانم یک لحظه هم صدای گرفته ات در تماس دم ظهر از خاطرم پاک نمیشد.خلبان در طول پرواز بارها کابین اش را ول می کرد و بیرون می آمد.انگار پاره آجر روی گاز هواپیما گذاشته بود.یک بند چرتو پرت می گفت و می خندید.آدم را یاد دنزل واشنگتن توی فیلم فلایت می انداخت. اواخر پرواز خابم برد.با صدای کوبیدن چرخ هواپیما روی باند پریدم.آنقدر بد هواپیما را نشاند که همه با سر به جلو آمده بودند.وقت بیرون آمدن دم در هواپیما بود به یکی از خدمه گفت خانم عسکری بیاین دم در بایستین من کار دارم.انگار در طول پرواز از خوشمزگی هایش کلافه بودم و از بی حوصلگی های خودم .گفتم من وایسم جاتون.سریع و بدون فکر گفت : آره.خونسرد ایستادم جایش و در حالی که مسافران می خندیدن خیلی محترمانه از اینکه با ما پرواز کرده بودند خوش آمد میگفتم...این زندگی...این پرواز...این خوش آمد گویی...آن کافه های لب ساحل...آن نخلستان....آن آسمان کیپ ابر تهران...این خیابان ها...کوچه ها....شب ها و این روزهای باقیمانده عمر همه می تواند عطر تو را بدهد و خنده های پر صدای شیطنت هایمان، تنها به شرطی که جهان چیزی غیر از این میخاست....یا شاید به شرطی که کمی من زود رسیده بودم و تو کمی دور....

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:2 توسط |

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

صفحه بندی