خرید بک لینک
سعید اینجا خاب است.هنوز تصویرهای اتاق توی چشمم جابه جا می شوند.استاد شجریان همچنان دارد می خاند: این بار سر مست آمد م تا جام و ساغر بشکنم ...ساقی و مطرب هر دو را ...من کاسه صبر بشکنم....

ذهنم شلوغ است...

همه ی این دو هفته اخیر تمام حال خوب دنیا تو بودی...تمام حال خوب دنیا...

وقتی سر شب وارد مغازه فرزاد شدم پدرش به واسطه چند پیک مشروب از همیشه ی همیشه مهربان تر گفت میخوری عمو؟ جواب دادم اگر رخصت دهی ...

نیم ساعتی لیوان مشروبم توی دستم جامانده بود تا تو گفتی دیازپام...انگار دیازپام کلمه رمز بود برای یک سره سر کشیدن لیوانم.انگار رویم نمیشد بگویم علامت سوال را از سر مستی جا گذاشته ام توی پیامم.و قتی گفتم چ زندگی خوبی...

نیم ساعت بعد وقتی تنها توی مغازه نشسته بودم و انگشت اشاره ام را روی لیوان می چرخاندن و فلاشم توی باند فرزاد باز هم شجریان میخاند همه ی تصویرهای جامانده این روزها جلوی چشمم بود.از اینکه میشد الان تو هم توی این مغازه باشی و من فکر کنم همه ی چیزهای توی لیوانم که نه چیزی بیشتر جلوی چشمم نشسته و مرا چه به لیوان مشروبم و حتمن چیزی بیش از این حرف ها...چیزی شبیه یک عمر گشتن وحسرت دیر یافتن .همه ی این دو ماهه اخیر گاه و بی گاه به مکالمه ات فکر کرده ام .لحظه ای که گفتی : نقشه گنج تو منم و من با ذره ذره جریان خونم به نقشه گنجی که مال من است و جای دیگر حسرت خوردم

.....حسرت....حسرت

گاهی با خودم فکر می کنم نکند نقشه گنجی هم در خانه من است و من قدرش را نمی دانم و همیشه می دانم نقشه گنج من در خانه دیگریست که قدرش را نمی داند و نقشه گنج خانه من یا قد من نیست یا من همقد او نیستم.فرقی نمی کند .به هر جهت نقشه گنج درون خانه من رمزش مال من نیست.چه بیابم چه نیابم نسخه اش مال من نیست....

میدانی ؟ دو روز پیش که هواپیمای تو در شهرم نشست .دردم تازه شد.زخمم سرازیر .راستش این تنها هواپیمایی بود که که نفرت داشتم از نشستنش اما نه اینکه راضی باشم به ننشستنش .فقط فکر کردم هواپیمایی که تو را نمی آورد همان به که نیاید .

این دو روز اخیر حالم از همه روزهای پیش از آمدنم بدتر بوده.انگار وقتی گفتی می خاستی بیایی و نیامدی یکباره چیزی درونم فرو ریخت.انگار خالی شدم.شکستم.انگار نمی دانستم نسخه ام چیست.ملکوت بهرام صادقی را خاندم.منچستر را دیدم.با دوربین سعید عکس گرفتم.امشب در مغازه فرزاد مشروب خوردم.با هر لحظه سکوتم نگرانت شدم....میدانی....هیچ چیزی جز خود خود یار نسخه این دل لامصب نیست.میدانی؟ حتا حاضر بودم همه ی این تعریف ها و گله ها و ناراحتی هایت بغض باشد و بعد یکباره زنگ بزنی و بگویی من اینجایم.فقط میخاستم بگویم من از تو توی بازی حرفه ای ترم .همه این ها بازی بود برای یک سورپرایز بهتر از کارهای تو و من با همه وجود لبخند بزنم و به بازی ات سر تعظیم فرود بیاورم...

این را از سر شب میخاستم بگویم .نتوانستم.اینجا میگویم.آنکه فکر میکنی تو را بازی می دهد خودش را بازی می دهد.ما از سر وجدان بازی می کنیم و آنان از سر ندانم کاری و لجبازی....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵ساعت 1:52 توسط |

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

صفحه بندی