خرید بک لینک
ساعت سه و نیم نصف شب از درد پا می پرم.احساس میکنم دارد چند تکه میشود.بلند میشوم نعنا و زنجبیل می ریزم توی آب گرم و سیگارم را بر میدارم و می روم کنار پنجره توی اتاق.توی تاریکی اتاق خیره میشوم به چراغ های کوچه.سیگارم را روشن میکنم و سرم را میگیرم میان دست هایم.با خودم فکر میکنم درد پایم عصبی است یا نه....وارد خانه که شدم به خاطر دیر رسیدن سقف و درو دیوار خانه را یکجا روی سرم خراب کرد.هرچه حرف می زدم میگفت تو نمی فهمی به خاطر دیر آمدنت نیست ... نمیدانم فقط میدانم هرچه هست حالش خوب نیست و من حتمن سوژه خوبی ام برای همه ی حال های خرابش.وسط جروبحث تکیه داده ام به بالکن و محکم روی سیگارم پک میزنم و با خودم فکر میکنم گاهی عجیب استعداد این را دارم که آن حیوان وحشی درونم را بی قلاده کنم تا یکبار و برای آخرین بار همه ی زندگی را سرش خراب کنم .انگار گاهی تمام دغدغه ام شده مهار حیوان وحشی درونم.چند ساعت بعد توی بریانک نشسته ایم .انرژی ام خالی شده از بس توی چند ساعت اخیر برای تغییر فضا خودم را جر داده ام.ساکتم.پسرکی می آید پشت شیشه بریانک بساط پهن میکند تیغ دارد با ترازو...سیمین میگه : یه دست خوراک براش بگیریم؟ چیزی نمی گم.نای جواب دادن ندارم.خیره می شوم به پسرک.به شدت چشمان نجیبی دارد.سیمین و خانواده اش یک چیزی گفتند و بعد یادشان رفت .نمیدانم شاید هم مردد شدند.بلند می شوم می روم سمت پسرک.جلویش زانو می زنم و میگم: با ما شام میخوری؟ میگه آره...نه میشه یه لحظه...

سرش را می اندازد روی بساطش .اصلن سنخیتی با بقیه آدم های این شکلی که سرت هوار می شوند ندارد.میگه میشه پولشو بدین؟ بهش میگم اگه سوالمو راست جواب بدی آره ،برا خودت خرج میکنی؟ با همان متانت و نجابتش میگوید آره برا لباس عید....به اندازه همان دست خوراک پول می گذارم زیر یه بسته از تیغ هایش....چند دقیقه بعد بقیه خانواده هم یک ظرف یکبار مصرف پر از غذا می برند برایش.گاهی از پشت شیشه نگاهش میکردم .حس کردم همیشه با هم خوردن بهتر از تنها خوردن است. زن داداش سیمین رشته افکارم را پاره میکند و به شوخی میگه: حالا چرا اینقد تو جو رفتی بعد جریان این پسره؟

نگاهش میکنم و پوزخندی میزنم و میگم: اگه فکر کردین از جیبم بهش پول دادم سخت در اشتباهین.

ابروهایش را متعجب در هم می کند.ادامه میدم اون پولایی هست که برا صدقه میذارین تو آفتابگیر ماشین؟ من هروقت کم می یارم یا میخام برا سیمین گل بخرم از اونجا ناخونک می زنم.الانم به جای اینکه بزارم سر جاش دادم به این پسره.

بعد همینطور که ران مرغ را هل میدهم توی دهان میگم:آره .خلاصه اگه فکر کردین من اهل کار خیرم .سخت در اشتباهین.از پولای صدقه خودتون.قضا و برا دورتون میشه .بهتره پشت آفتاب گیر بمونن.

استخوان ران را میکشم از دهانم بیرون و همینطور که میگیرم جلوی چشمانش میگم.تازه هنوز یه سه تومنی به صندوق صدقتون بدهکارم.شما تا حالا کسی تو زندگیتون دیدین که سه هزار تومان به صندوق صدقه بدهکار باشه؟

به نظرم زندگی در این شرایط و این شهر عجیب فقط با بودن تو قابل تحمل می شود.تو...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵ساعت 9:49 توسط |

برچسب: نویسنده: مانی احمدپور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:00

صفحه بندی