پشت فرمان ماشین وسط ترافیک قفل شده سرم را تکیه داده ام به پنجره و خیره ام به غروب.هوس غروب کوهسار کرده ام.هنوز ذهنم دنبال راه فراریست برای اتفاق یکساعت پیش.بعد از یکماه جواب ندادن و یا شماره ام توی لیست سیاهش رفتن بالاخره با یک شماره ناشناس میگیرمش.دوبار میپرسم نمیخاهی بزنی به حساب.دوبار جواب می دهد نه .همین کافیست تا هرچه از دهنم در می آید حواله اش کنم.قطع کرد.پیام زد دو روز دیگه میام باهات حساب میکنم ولی حضوری.جواب میدم فکر نکنم پای حرفت وایسی ولی چقد خوب اگه حضوری حساب کنی...ذهنم بهم ریخته .حس میکنم یک سری آدم ها مثل کرم توی هم می لولن و خودشونم نمیفهمن.برای آرام شدن بعدتماس صندلی ماشین راخاباندم و خابم برد اما فایده ای نداشت.
با صدای بوق ماشین پشتی می فهمم ترافیک روان تر شده.چند متر جلوتر سیمین میگه بهزیستی شیر نداشتن شیرخارگاه شبیر و تکذیب کرده .فرستادم تلگرامت،خوندی.چشمم به دو تا حاجی فیروز وسط ترافیک است.باز میگه نخوندی،خبرگزاری ایسنا زده بود ؟ نزدیک شده ام به دو تا حاجی فیروز .همسن خودم هستن.میگم: نمیدونم ،شاید .ولی ایسنا و خبرگزاری فارس فقط دروغ میزنن تو سایت.سرم را از پنجره می کنم بیرون و میگم کل بندازیم؟ پسرک تنبکش را میگیرد بالا و میگه ریتم بگیرم برات؟ با انگشتام بشکن می زنم و به یاد سال ها پیش صحنه تاتر میخانم : ت ت تق تق ت تق دمبکی رو باش...ویالون زنه عینکی رو باش ...جفتشان افتاده ان به خنده .ترافیک باز می شود یکیش میگه اصل جنسی داداش بوق می زنم و توی حرکت میگم اهل دلم ...سیمین خنده اش گرفته.خوب است.حالا دیگر حرف شیرخارگاه تموم شده اما تو نه.امروز صبح نه.شیرخارگاه شبیر و شاید شایعه ای که می توانست واقعیت باشد نه.امروز نگهبان شیرخارگاه گفت یک نفر پنج میلیون شیر خشک آورده.از کانادا.آلمان.اندونزی زنگ زده اند برای کمک ولی خبر دروغ.وقتی نگهبان حرف می زد داشتم فکر میکردم به قول ابراهیم رها چقدر ما خوبیم.وقتی تو داشتی از پرتقال فروش در شیرخارگاه پرتقال میخریدی و من توی کسبه میگشتم ببینم کسی دیده بچه ها را از شیرخارگاه انتقال داده باشن یا نه هم نگاهم روی تو بود و هم حسرت پیدا نکردن واقعیت را می خوردم. آخرش توی دلمان ماند.شاید یکساعت بعد که رفتیم تا ببینیم چطوری می شود یک نوزاد به فرزندی قبول کنیم کمی حسرتمان کم شد.وقتی توی اتاق ۱۱۰ بهزیستی نشسته بودیم تا آن خانم خسته و کلافه تلفن بدست شرایط را برایمان توضیح دهد وجفتمان هی یواشکی میخندیدم و هی گاهی ریسه می رفتیم همش فکر میکردم این خانم حتمن به خودش میگوید چرا باید به شما دو تا دیوانه فرزند بدهیم.
امروز خیلی چیزها داشت.شیرخارگاه داشت.بهزیستی داشت .خنده داشت .ذوق فرزند گرفتن داشت.یه دختر توپولوی خوشگل که حتمن حسادت نارنجی را در می آورد بود.تو بودی .باران بود.برف اول صبح بود.آخر سر وقتی رفتی و من آن سمت پیاده رو برایت به علامت اطاعت پا چسباندم و تو ندیدی بود.عکس های بازتاب با آب باران کف بهزیستی بود و ....و من که همچنان پشت ترافیک قفل شده خیابان با خودم فکر میکردم چرا من باید اینقدر احمق باشم وقتی تو هستی و این همه شوق و ذوق و خوبی و زندگی می آوری و من اعصابم را با یک کرم آدم نما خراب می کنم.باید یاد بگیرم وقتی تو هستی خسته نباشم.ناراحت نشوم .عصبی نشوم.با کسی بحث نکنم.کلافه نباشم.بی حوصله نباشم.حالم بد نباشد.واوووووووو....چقدر چیز باید یاد بگیرم وقتی تو هستی....و چقدر سخت است یاد گرفتن این همه درس آن هم سر کلاس معلمی که فقط گاهی می توانم حاضری بزنم....
میدانی سخت است.اما من همه ی سعیم را می کنم....
برچسب:
نویسنده: مانی احمدپور